پاهایم  را کرده بودم توی یک کفش و به خانوم جون اصرار می کردم . خانوم جون که دید جلوی بچه های کوچه دارم این همه بهش گیر می دم ، کیف کوچکش را در آورد و یک دوزاری به من داد. همون وسط کوچه پریدم یک ماچ آبدار ازش گرفتم . چادرشو کشید روی صورتش و گفت : خوبه تو هم ! و بعد در خونه رو باز کرد و رفت تو .

 

جلوی مجید و محمود پُزی دادم و دویدم طرف مغازه اسماعیل آقا .

 

- سلام  اسماعیل آقا ! یه تیله و یه بسته آدامس قِلقِلی بده .

 

- چه خبرته ؟ می بینی که دو نفر جلوتن . دندون به جیگر بگیر .

 

- ببخشید اسماعیل آقا . چشم .

 

نمی دونست که با چه والذّاریاتی این دوزاری رو از خانوم جون گرفتم که . وگرنه این طوری حرف نمی زد... خوب ، اشرف سادات  هم که پنیرشو گرفت .

 

- بیا اینم یه بسته آدامس قلقلی ، اینم یه تیله .

 

- نه اسماعیل آقا ! این به درد من نمی خوره . بذار خودم سوا کنم .

 

سوا کردم ، چی هم گیرم اومد. حالا ببینم کی  می تونه رو دستم بلند شه بیاد.خیال کردند الکیه ؟

 

 

***

 

تیرو کاشتم و اولی را زدم . رنگ مجید پرید. بعد که خونه کردم ، رفتم واسه دومی . مال محمود رو هم پروندم . حالا سه تا تیله داشتم . داد و فریاد جفتشون در اومد. خوبیش این بود که اهل کلک نبودم ، اونا هم می دونستند اما نمی دونم چرا الکی داد و قال راه انداخته بودند.

 

  

 

تو همین کش و قوس بودیم که یهو  سرهنگ در خونه شو باز کرد و با اون ربدوشامبری که رو شونه اش انداخته بود اومد بیرون و گفت : توله سگا ! مگه نگفته بودم که حق ندارین اینجا تیله بازی کنین ؟ حالا هم که اومدید چرا عربده می کشین ؟ بعد اومد طرف مجید که مجید در رفت و گفت : اوهوی ! خودت داری عربده می کشی .

 

من و محمود هم که دیدیم اوضاع پَسه ، فِلِنگو بستیم و رفتیم ... حالا مگه خانوم جون درو باز می کنه !

 

 

***

 

توی تمام "امیریه" ، محله "باغ سرهنگ" معروف بود. البته از باغش چیزی باقی نمونده بود اما خونه خود سرهنگ تیموری  ، خیلی بزرگ و درندشت بود. یه طرفش به  کوچه بالایی باز می شد که اولش یه درخت نارون خیلی بزرگ بود که وسط قرار گرفته بود و جوی پر آبی از کنارش می گذشت .خود سرهنگ و بچه هاش از اون در رفت و آمد می کردند. کنار جو رو سرهنگ گفته بود اومده بودند جدول کاری کرده بودند و دو طرفشو اسفالت .یه طرفش هم به بن بستی باز می شد که خونه ما – خانوم جون و مجید اینا و محمود اینا و ابوالفضل- باز می شد. به ماها هم می گفتند بچه های باغ سرهنگ . اما به قول خانوم جون : خدا به دور اگه شماها بچه های سرهنگ باشید!

 

تا حالا چند بار خوبه  خانوم جون و عصمت خانوم و معصومه خانوم ، رفته باشند سر وقت سیمیندخت – زن سرهنگ – که به شوهرش بگه این بن بست رو هم اسفالت کنه ، اما مگه به خرجشون می ره .

 

- سرهنگ می گه اگه همه سهم بذارن ، من هم سهم می ذارم ؛  می گم بیان اسفالت کنند.

 

این حرفو سیمیندخت به نقل از شوهرش می گه .

 

اما راستش با اینکه اسفالت ، بن بست مارو خیلی قشنگ می کنه ، اما ما بچه ها اصلا یه مویمون هم راضی نیست که کوچه اسفالت بشه ؛ آخه اونوقت تیله بازی ما تعطیل می شه . اسفالت را هم که نمی شه کند خونه در آورد ، البته می شه ها ، اما اونوقت سر و کارت با سرهنگ و عربده هاش می افته و اعصاب همه اهل بن بست خرد می شه . واسه همین ، تو این قضیه ما طرفدار سرهنگیم و می خوایم بن بستمون همین طور خرابه باقی بمونه !

 

***

 

خانوم جون یه هندونه محبوبی رو نصف کرده با نون سنگک و پنیر گذاشته تو مجمعه برای من . من هم خیلی آروم نشسته ام دارم  ناهارمو می خورم . خودشم شمد رو کشیده روش و صدای خُر و پفش رفته هوا. می گه تو این نیم ساعتی که ظهرا می خوابم گنجیشکها هم حق ندارند جیک جیک کنند! بعضی وقتا اخلاقش خیلی به سرهنگ می ره !

 

- درق درق درق درق درق درق

 

یا ابالفضل ! این کیه ظهری این طوری درو می کوبه ؟

 

-درق درق درق درق

 

- پدر سوخته ! برو ببین کیه سر ظهری این طوری داره درو از جا می کنه . غلط نکنم از همین رفیق رفقای توئه.

 

نمی دونم چه جوری پابرهنه از تو اطاق خودمو می اندازم توی حیاط و درو باز می کنم .

 

- خاک تو سرت مجید ! این چه جور در زدنیه ؟ مگه نگفتم خانوم جون ظهرا عصبانی می شه کسی از خواب بیدارش کنه .حالا چی کار داری؟

 

- می گم سر راه مدرسه این  تیله رو خریدم . میای بازی ؟

 

دور و برو نگاه می کنم و می گم : احمق ! نمی تونستی بذاری عصر که مشقامو نوشته باشم و خانوم جون هم بیدار شده باشه .

 

- حالا ناز نکن دیگه . بیا می خوام انتقاممو ازت بگیرم . می گم محمود و ابوالفضل رو هم صدا کنیم .

 

- برو صدا کن ، اما جون مامانت مث آدم ! برو تا منم تیله هامو بر دارم .

 

***

 

هر سه تا تیله های من خوشدست بودند. اما اول کاری ابوالفضل هر دو تا خونه رو انداخت و رفت سر وقت تو سُرخه . همچین از یه متری کوبید تو فرقش که تا سر کوچه رفت !

 

حسابی زخمی شده بودم .حالا نوبت من بود . اول مجید تیله شو کاشت و من با همون تیر اول کارشو ساختم ، بعدشم ابوالفضل تیله شو کار گذاشت  . من خونه اولو انداختم و رفتم سروقت تیله ش که خیلی خوشگل بود: آبی آسمانی .  با اینکه فاصله اش زیاد بود قشنگ زدم تو کمرش و پرتش کردم . از خوشحالی جیغی کشیدم و دستامو تکون دادم . ابوالفضل اما اومد جلو و خیلی قلچماق گفت : چی چی رو واسه خودت عشق می کنی. تو که خونه دومو ننداختی !

 

گفتم : باشه اما زدمش که .

 

- زدیش ؟ خب عمه منم بلده خونه نکرده بزنه ، و رفت سراغ آبی آسمانیش !

 

با اینکه اهل دعوا نیستم اما یقه شو گرفتم و چسبوندمش به دیوار خونه شون و گفتم : یا می دی یا به زور ازت می گیرم . من اهل جر زنی نیستم ، اگرم کسی بخواد جر بزنه حالشو می گیرم .

 

مجید و محمود هم اومدند طرف ابوالفضل و دعوا و فحش و فحش کاری شروع شد .

 

در حال زدن و خوردن بودیم که حواسمون نبود در خونه سرهنگ باز شده و داره میاد طرفمون . وقتی هم که فهمیدیم ، از ترس همونجا وایسادیم و مثل اینکه خودمونم خیس کردیم !

 

سرهنگ با دستای بزرگش یکی خوابوند تو گوش من و یکی تو گوش ابوالفضل ، اما تا خواست به حساب مجید برسه فقط دستش به پیرهنش خورد و اونم در رفت .

 

بعد از داد و فریادهای ما ، حالا عربده های سرهنگ بود که کوچه رو پر کرده بود. معصومه خانوم و عصمت خانوم و خانوم جون چادرشونو سرشون کرده بودند و اومده بودند تو کوچه ، اونا هم به طرفداری ما شعار می دادند و می گفتند : سرهنگ هستی که باش ، غلط می کنی دست رو بچه های ما بلند می کنی .

 

سیمیندخت خانوم اومده بود و داشت شوهرشو به زور تو خونه می کرد و ما هم خدا خدا می کردیم که هر چه زودتر گورشو گم کنه بره تو ، اما حالا با مامانامون چی کار کنیم که این قدر عصبانی بودند...

 

 

***

 

شب توی ایوون خوابیده بودم و داشتم ستاره ها رو می شمردم . بوی شمعدونیها و محبوبه های شب سرهنگ ، تمام کوچه رو برداشته بود . داشتم به این فکر می کردم که چه جوری باید از این سرهنگ نامرد انتقام گرفت . خانوم جون اومد یه کاسه آب یخ بالا سرم گذاشت و روش یه دستمال انداخت . بعد منو ماچ کرد و گفت : بخواب ننه ، بخواب . خدا ایشالا به زمین گرمش بزنه .

 

***

 

فردا و پس فردا هیچ کدوممون دیگه جرئت نکردیم تو کوچه بازی کنیم . خیلی سخت بود که بگن بچه های باغ سرهنگ ترسوئند. موقع برگشتن از مدرسه ، با مجید و محمود داشتیم راجع به اینکه کی دوباره بازی رو شروع کنیم حرف می زدیم که رسیدیم به نزدیکیهای خونه .راننده یه وانت اسفالت سرشو از پنجره بیرون کرد و گفت : بچه ها ! این طرفا بن بست سرهنگ تیموری داریم ؟

 

تا اومدیم حرف بزنیم دیدیم خود سرهنگ سر کوچه وایساده و دستاشو به کمرش زده و داره داد می زنه : اوووی ، درست اومدی . بیا اینجا .

 

 

کوچه مونو می خواستند اسفالت کنند…

 

                                                                                         تهران – تابستان ۱۳۶۵

 

 

پ.ن اول : این مطلب بالاخره امسال در صفحه "مدرسه" روزنامه کیهان به مناسبت ایام دهه فجر به چاپ رسید !

پ. ن دوم : هر گونه استفاده رادیویی یا استفاده برای فیلم کوتاه از روی این قصه ، تنها با اجازه کتبی نویسنده ممکن است .

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()